مدلینگ
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 2:43
بنظر من مدلینگ یکی از سخت ترین شغلهای جهانه. حالا چرا؟؟؟؟؟ چون خودم تجربه اش کردم. چطوری؟؟ الان میگم. جونم براتون بگه که خواهر بنده کارمند هستن ولی از دوران طفولیت علاقه شدیدی به آرایشگری داشتن. یه مدت بعد از دانشگاه کلاس میرفت و منو به زور بعنوان مدل با خودش می برد و هزار و یک بلا سر موهام و صورتم ...
مسابقه
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 2:43
جالبه هر زمانی من تصمیم میگیرم مطلب بنویسم همه همکارا یهویی شروع میکنن با من حرف زدن. تا یه دقیقه قبلش اتاق سکوت مطلقه. این روزا خیلی سرم شلوغه. آخر ساله. همه کارها رو باید تند تند انجام بدیم. چقدر اتفاقهای مختلف افتاد تو این دی ماه کذایی. برای اتفاق پ. ل. ا. س. کو خیلی ناراحت شدم. فاجعه بزرگی بود. ...
بیش فعال
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 2:43
دیروز یه عالمه کار کردم. هم تو اداره خیلی فعال بودم. هم تو خونه. تازه حدود یه ساعت هم پیاده روی کردم. وقتی رسیدم خونه هم رفتم تو آشپزخونه سه مدل غذا درست کردم. یعنی مرغ رو از روز قبل درآورده بودم از فریزر گذاشته بودمش تو یخچال. دیروز به محض اینکه رسیدم خونه مرغ رو گذاشتم آب پز بشه بعد که پخت و خلالی...
بیماری
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 2:43
چشمم کردین. مریضم. خیلی هم مریضم. سرما خوردم. همش دستمال به دستم. صدام که اصلا در نمی یاد. یعنی به نفع ملته که صدامو نشنون الان. مخ مخیم چه جور. همیشه تب دارم. همیشه سردرد دارم. و از اولش گفتم به همکارا که دوستان شماها نمیفهمین. زکام را نباید درمان کرد. سرماخوردگی خودش باید خوب بشه. یعنی دوره داره. ...
ادامه مطالب گذشته
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 12:05
خب دختره اوکی داده که همدیگه رو ببینن ما هم شماره دختره رو با اجازه اش دادیم به پسره خودشون با هم هماهنگ کنن و قرار دیدار بذارن. نمیدونم چر ا فکر میکنم این هم اتاقیمون که دوست صمیمی دختره هست این چند روزه زیاد اتاق اونها میره. فکرکنم دختره بهش قضیه رو گفته خب دوستن دیگه با هم ممکنه مشورت کنن. ولی دل...
زمستون سرد
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 12:05
هوا سرده خیلی هم سرده. ولی من این سرما رو دوست دارم. دیروز صبح برف می بارید من ظهرش یکساعت پیاده روی کردم تو اون هوا. دوستان میگفتن فردا جنازه ات می یاد اداره. ولی همچنان سالمم. (بترکه چشم حسود) عارضم به خدمتتون که اولا پسرک هنوز به دخترک زنگ نزده.!!!!!!!!!! وقت نداشته!!!!!!!!!!!!!! منتظره یه تایم م...
در انتظار مهمان
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 12:05
امروز یکشنبه ست. مادر همسر گرام فرمودن یا امشب تشریف فرما میشن یا فردا صبح. قراره مادر و پدر همسر و خواهر همسر و شوهرش و فرزندش بیان خونمون تا جمعه هم بمونن. کی دعوتشون کرده؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچ کس. خودشون تصمیم گرفتن بیان. خب اشکال نداره. بیان. قدمشون رو تخم چشامون. ولی آدم وقتی خودش خودشو دعوت میکنه نهایتا...
آنچه گذشت
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 12:05
دیروز صبحمونو اینجوری شروع کردیم: رفتیم پیش یکی از همکارای خانم که فوت پدرشو بهش تسلیت بگیم. دقیقا یکسال پیش همین همکار برادرشو در اثر سرطان از دست داده بود. بابت مرگ برادرش خیلی خیلی خیلی ناراحت بود و غصه میخورد و تو تمام اون یکسال نتونسته بود به زندگی عادی برگرده. وقتی شنیدم پدرش هم دقیقا یکهفته ب...
مهمانهای ناخوانده
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 12:05
این آخر هفته هم مطابق همه آخر هفته ها مهمان داشتم. (خدا نصیب علاقه مندان کنه انشاء الله) اولا که روز چهارشنبه من ماموریت آموزشی بودم که باید میرفتم مرکز آموزش اداره که یه خیابون دیگه غیر از ادارمون هست. ساعت 8 تا 2 بعدازظهر بود. صبح که از خواب بیدار شدم ساعت 6 و نیم بود گفتم ولش کن میخوابم یه کمی دی...
دیسپورت
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 12:05
آخیش چه زیبا شدم. چه رعنا شدم. چقدر خوبه آدم بوتاکس کنه. تمام چینهای دور چشمم ناپدید شدن. حالا دیگه راحت میخندم. احساس جوانی و شادابی دارم. منم چون خیلی سفیدم پوستم حساسه سریع چروک میشه. پوستهای تیره خیلی مقاومترن. این دومین باریه که بوتاکس میکنم. بار اول تو فروردین بود که اون موقع هم خیلی راضی بودم...
شب یلدا
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 12:04
امشب شب یلدائه. شب یلدای همگی مبارک باد. شب خوبی رو برای همه دوستان آرزومندم. فعلا که خدارو شکر برنامه خاصی نداریم برای امشب. یعنی میتونم راحت رو کاناپه دراز بکشم لنگامو دراز کنم یه سریال زبان اصلی ببینم یه پتو هم رو خودم بندازم و حالشو ببرم. یه چای داغ به همراه یک عدد خرما هم نوش جان کنم. نه خودم ج...
واسطه (این پست بنا به دلایل امنیتی به زودی پاک میشود)
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 22:55
کلا اصلا و ابدا ازاینجور کارها خوشم نمی یاد. و معمولا هم سعی میکنم تو اینجور مسائل دخالت نکنم. ولی .... یادمه اولین باری که دوست همسر که تو محل کار رئیسش محسوب میشه اومده بود خونمون به من گفته بود یه مورد خوب برای ازدواج نمیشناسین که بهم معرفی کنین؟ من زیاد حرفشو جدی نگرفته بودم به چند دلیل... 1- پس...
من و گربه
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 11:16
عید امسال ما قرار بود بریم خونه دختر داییم. یه جعبه شکلات خریدیم. بنا به دلایلی نرسیدیم بریم خونشون. شکلاته موند تو خونه. گفتیم بزار باشه یه وقت جایی خواستیم بریم دیگه الکی پول شکلات ندیم همین رو میبریم. از قضا یکی از داییهای همسر هم چند روز بعد اومد خونمون و از اونجاییکه بار اول بود تشریف فرما میشد...
سلام
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 6:04
گنجشک عزیزم. کامنتت نرسید. لطفا دوباره بفرست. مطلب رو پاک کردم. چون خیلی رو اعصابم بود. بعضی مسائل گفتنش بیشتر آدمو آزار میده. لپ مطلب اینکه داریم میریم سفر. اگه به سلامتی تو سفر همدیگه رو نکشتیم که برمیگردم و ماجراهای سفر رو تعریف میکنم. بزار یه چند تا فحش بهش بدم دلم خنک شه. مرتیکه بیشعور نفهم عوض...
سفر به خارجه
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 6:04
خب از کجا شروع کنم؟ از پنج شنبه 4 شهریور شروع میکنم. ما قصد داشتیم یه سفر خارجه بریم. ولی خیلی مطمئن نبودیم کجا میخوایم بریم. از اونجاییکه من قبلا دو بار دوبی و یه بار ترکیه رفته بودم. (ترکیه هم استانبول رفتم هم آنتالیا) دیگه دوست داشتم یه جای جدید بریم. همسر گفت هرجایی انتخاب کنی میریم. من کلی تو ا...
خلوت خانه
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 6:03
دیروز از اداره که رفتم خونه سکوت و آرامش خونه منو گرفت. یاد قدیما افتادم زمانیکه تنهای تنها زندگی میکردم. زمانیکه در آرامش کامل بودم. دیشب همسر دیر اود خونه حدود ساعت 10 شب اومد. و من چقدر از اون همه تنهایی و سکوت و آرامش لذت بردم. همینطور که شب میشد و تاریک من چراغها رو روشن نمیکردم در سکوت و تاریک...
تحقق بخشیدن
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 6:03
امروز 5 مهر. تا الان رو حرفم بودم و هر روز حداقل نیم ساعت پیاده روی کردم. روزاول مهر یکساعت و نیم پیاده روی کردم. خیلی از خودم راضیم. امروز بعد از اداره باید برم آرایشگاه موهامو رنگ کنم. پنج شنبه همین هفته ما 4 تا مراسم دعوتیم دو عدد عروسی یک عدد تولد و یک عدد سور قبولی دانشگاه. کدوم رو قراره بریم؟ ...
راه فراری نیست
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 6:03
خواهر یکی از همکارام دو بار ازدواج کرد هر دو بار هم طلاق گرفت. بار اول شوهرش دست بزن داشت بار دوم شوهرش معتاد بود. بچه هم نداره. آرایشگره. از عهده زندگی خودش بر می اومده. بعد از اینکه از شر هردو تا شوهرش خلاص شد خب زندگی آرومی داشت. ولی بنا نبود آروم بمونه و آروم زندگی کنه. یه روزی پارسال دیدیم این ...