کلا اصلا و ابدا ازاینجور کارها خوشم نمی یاد. و معمولا هم سعی میکنم تو اینجور مسائل دخالت نکنم. ولی ....
یادمه اولین باری که دوست همسر که تو محل کار رئیسش محسوب میشه اومده بود خونمون به من گفته بود یه مورد خوب برای ازدواج نمیشناسین که بهم معرفی کنین؟
من زیاد حرفشو جدی نگرفته بودم به چند دلیل...
1- پسر خوش قیافه و خوش تیپیه شغل و درآمد خوبی هم داره یه ماشین خارجی گرون قیمت هم داره جوون هم هست 32 سالشه. مطمئنا دخترهای زیادی دور و برش هستن. مگه میشه کسی رو نداشته باشه؟
2- درمورد اخلاق و رفتارش چیز زیادی نمیدونستم فقط میدونستم که تو کارش جدی و سیاستمداره. و بارها پیش اومده بود همسر ازش دلخور بود و میگفت زنگ میزنه سرم داد میزنه. درنتیجه نگران این بودم که نکنه بداخلاق باشه.(چون یه سگ اخلاق خودم تو خونه دارم هروقت میشنوم فلانی بداخلاقه یاد همسر خودم میفتم و دلم نمیخواد واسطه ازدواج همچین آدمی بشم.)
3- من و همسرم یه سری مسائلی داریم که دوست نداریم دیگران بفهمن مثلا همسر از من کوچکتره و اینو نه دوستای اون میدونن نه دوستای من. اگه من دوستمو معرفی کنم این قضیه لو میره. تازه این فقط یکیش بود.
4- از آخر و عاقبت این کارها خیلی میترسم. از اینکه به هر دلیلی رابطشون خوب پیش نره و زندگی دو تا جوون به هم بخوره و من خودمو مقصر بدونم.
5- آخرین مسئله هم اینکه راستش اولین بار که پسره رو دیدم یه خرده ازش خوشم اومد و از اونجاییکه شدید دچار کمبود محبتم چند باری که باهاش برخورد کردم حس کردم اصلا اجازه نمیده شوهرم بهم بی محلی کنه و منو ندید بگیره مثلا هر وقتی شوهرم باهاش جلسه داره وقتی من زنگ میزنم به شوهرم میگه جواب خانمتو بده درصورتیکه اینجور مواقع شوهرم همیشه منو ریجکت میکنه. تو خونه ما هم که مهمونی اومده بودن کاملا حس میکردم خیلی بهم احترام میذاره و خواسته های من هر چند کوچیک هم بودن شوهرمو مجبور میکرد که انجامشون بده. و این کارش خیلی به دلم نشست. حس کردم چقدر خوبه مرد بافرهنگ و باشخصیت باشه و به قشر مونث جامعه احترام بذاره.
بخاطر همین راستش یکم حسودیم میشه به آدمی که میخوام معرفیش کنم به پسره.
تازشم وضع مالی خیلی خوبی هم داره .
بخاطر همینها دوست نداشتم من کسی رو بهش معرفی کنم.
تا اینکه هفته پیش که با شوهرم اینا جلسه داشتن دوباره به همسرم این قضیه رو گفت.
اینبار نشستم فکر کردم دیدم اتفاقا یه مورد خیلی مناسب براش دارم. یکی از همکارام دو سال ازش کوچکتره خوشگله اونم فوق لیسانسه مثل خودش. اونم ماشین داره خوش اخلاق خوشرو و خوش برخورده. حس کردم حتی از نظر تیپ و قیافه هم خیلی به هم می یان. عکس دختره رو تو گوشیم داشتم همینجوری به همسر نشون دادم گفتم برای ایمان خوبه بنظرت.
همسرم خوشش اومد گفت چقدر خوبه دختره. (از این حرفش خوشم نیومد)
عکس رو به همسر دادم گفتم به ایمان نشون بده ببین نظرش چیه.
بعد با خودم گفتم حالا کو تا دوباره ایمان رو ببینه.
دقیقا فردای همون روز ایمان رفت دفتر همسر.
با خودم گفتم حالا غیر ممکنه که همسر من یادش باشه عکسو به ایمان نشون بده چون کلا خیلی حواس پرته.
تا اینکه دیدم بعد از جلسه بهم زنگ زد گفت ایمان دختره رو پسندید و گفت یه قرار جور کن همدیگه رو از نزدیک ببینیم.
راستش یکمی از کارم پشیمون شده بودم گفتم وای این چه کاری بود من کردم.
با خودم فکر کردم اصلا به دختره نمیگم. به همسر میگم دختره فعلا قصد ازدواج نداره.
ولی بازم دلم نیومد تو اداره بودم دیروز بود رفتم اتاق دختره در زدم در قفل بود.
گفتم خب نیست دیگه ولش کن. تو راه برگشت به اتاقم گفتم حالا یه زنگ به موبایلش بزنم ببینم اصلا اداره هست یا نه.
زنگ زدم گفت امروز مریض بودم نیومدم اداره. راستش یکمی سربسته قضیه رو پای تلفن بهش گفتم.
نمیدونم چرا نمیتونم حرف رو پیش خودم نگه دارم. میتونستم صبر کنم امروز که اومد اداره بهش بگم. ولی گفتم.
بهم گفت بزار من یکمی فکر کنم بعد بهت میگم. گفتم باشه.
حالا منتظرم فکراشو بکنه و بهم بگه. نمیدونم اصلا کار درستی کردم یا نه. از طرفی اصلا نمیدونم الان باید منتظر باشم دختره خودش بهم زنگ بزنه یا خودم به دختره زنگ بزنم و نتیجه رو بخوام. اگه خودم زنگ بزنم میترسم فکر کنه چرا اصلا بهم مجال فکر کردن نمیده و اگرم صبر کنم اون زنگ بزنه شاید فکر کنه منصرف شدم و روش نشه بهم زنگ بزنه.
فعلا تصمیم دارم حداقل یکی دو روز بهش مهلت بدم بعد خودم بهش زنگ بزنم.
حالا یه مسئله دیگه هم هست ما تو اتاقمون یه همکار دیگه داریم که اون هم مجرده و من چند باری که راجب همسرم و ایمان صحبت کردم تو اتاق کاملا حس کردم که این دختر هم اتاقیمون از ایمان خوشش اومده و بدش نمی یاد من کاری کنم اینا با هم آشنا بشن. ولی این دختر اخلاقای خاصی داره که من نمیپسندم و فکر هم نمیکنم بتونن با هم خوب کنار بیان از طرفی این دختر از پسره یکسال بزرگتره که میدونم یکسال اصلا مهم نیست ولی .....
حالا از همه بدتر اینکه اون دختری که معرفیش کردم به ایمان دوست صمیمی همین همکار هم اتاقیمون هست و حتی احتمال داره که برای مشورت و نظرخواهی با این هم صحبت کنه و زمانی که هم اتاقیم بفهمه من این دو تا رو با هم آشنا کردم مطمئنم خیلی دلخور میشه و دلش خیلی میشکنه چون این جلوی چشمم بود و من اونو معرفی کردم.
خلاصه خیلی اوضاع قاطی قاراشمیشه نمیدونم چیکار کنم.
کاش دختره جواب رد بده کار به جاهای باریک نکشه.
چه کاری بود من کردم؟؟؟؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: آناهیتا توکلی