کتاب سفر روح - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:11
داستان از جایی شروع شد که من چندین سال قبل داشتم سریال the vampire diaries رو میدیدم. از اونجاییکه سریال تو هارد اکسترنال بود و من هر دفعه برای دیدنش باید لپ تاپ روشن میکردم و به تی وی وصل میکردم اینکارا وقت گیر بود و منم حوصله نداشتم. حدود 8 قسمت رو دیده بودم بعد دیگه ولش کرده بودم با وجودیکه سریال
یه چی بگم؟؟؟ - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 15:10
یه بار یه جایی خوندم که میگفت ناراحت شدن دست خودمون نیست ولی ناراحت موندن دست خودمونه. کاملا باهاش موافقم. جدیدا یه وبلاگی رو میخونم که خیلی غم داره. یعنی خانمه در آستانه طلاقه یا طلاق گرفته نمی دونم خیلی گنگ مینویسه. ولی خیلی غم داره. خیلی غصه میخوره. نمیگم بخاطر طلاقش غصه میخوره ولی مسئله برای غص
پیاده روی - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 21:28
روز چهارشنبه هفته قبل وقتی رسیدم خونه اول از همه pretty little liers رو دیدم. بعد رفتم دراز کشیدم یکمی بخوابم که دیدم تپل مپلو (خواهرزاده گرام) زنگ زدن و گفتن خاله من حوصله ام سر رفت می یای بریم بیرون؟؟؟ خیلی خوابم می یومد ولی گفتم بچه گناه داره پدر و مادرش که اونو هیچ جا نمیبرن بذار من باهاش برم بی
پمپ بنزین - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:01
من هر وقت میرم پمپ بنزین خودم پیاده میشم و بنزین میزنم. نمیدونم چرا اینکار از نظر خانمها کار سختی محسوب میشه. ما خانمها همه جا ادعا داریم از مردها هیچی کم نداریم و خودمون از عهده کارهامون برمی یایم. اونوقت نوبت به بنزین زدن که میرسه نمیدونم چه حکمتیه اینو بی کلاسی میدونیم. خب چرا؟ مگه چه عیبی داره؟
تعطیلات دو روزه - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 20:54
خیلی خوشحال بودم که دو روز وسط هفته تعطیلیم و کلی استراحت میکنم و تمام خستگیهام میره. اول صبح یه نگاه به خونه کردم گفتم بزار خونه رو تمیز کنم بعد استراحت میکنم. افتادم به جون خونه. جارو برقی کشیدم. میزها و سایر لوازم رو دستمال کشیدم .. آشپزخونه رو تمیز کردم. گاز رو تمیز کردم. ظرفارو شستم. غذا درست ک
مسابقات - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 20:54
راستش مسابقات تنیس وزارت .... تو مرداد برگزار میشه و از اونجاییکه ما عضو تیم هستیم از ما دعوت به عمل اومد که بریم. مسابقه تو ارومیه هست. من چه جوابی دادم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نمی یام. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستشو بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حال ندارم. میخوام خونه ام باشم استراحت کنم. خسته ام. من همیشه خسته ام. همیشه خواب دارم
جشنهای پی در پی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 5:46
راستش این دوستمون یکساله که عقد کردند تو این 365 روز فکر کنم 364 روزشو با هم دعوا داشتن و قهر بودن. مسائلی که باعث دعوای این زوج دوست داشتنی میشد از راه رفتن مورچه تو اتاقشون تا قتل فلان کس در فلان کشور رو شامل میشد. وقتی دختره با ناله و آه و فغان از مصیبتهای زندگیش صحبت میکرد پیشم نمیدونستم باید گر
نیش زنبور - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 23:06
زنبور اومد آقا رو گزید. خیلی سعی میکردم وقتی بالا پایین می پره و جلز و ولز میکنه نخندم. نگاش میکردم قیافه شو میدیدم سعی میکردم صورتمو نگران و جاخورده نشون بدم. ولی مگه میشد؟؟؟ خیلی باحال بود. خیلی خندیدم. یعنی دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم نشستم دلمو گرفتم هرهر کرکر. دیدم رفته پایین داره دنبال یه چیز
درهم و برهم - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 19:38
دعوا شده بود بین دو خاندان. یعنی همه با هم فامیل بودن. عصبانیت که به اوج خودش میرسه چند تا از آقایون این خاندان میرن با چند تا از آقایون اون خاندان به جنگ و دعوا و مرافعه. این وسط یکی یه چوب میزنه به کله یکی دیگه. اون یکی که چوب میخوره مییفته زمین و
کنسرت - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 22:42
بالاخره همسر ماشینشو تحویل گرفت. ثبت نام کرده بود و منتطر بودیم تا تحویل بدن. اون روزی که بهم زنگ زد و گفت ماشینش آماده تحویله انقده ذوق کردم انقده خوشحال شدم که تو چند سال اخیر سابقه نداشت. یادم رفته بود از ته دل خوشحال بودن از ته دل خندیدن چجوریه.
دایی همسر - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 22:42
تموم کرد. همون سه شنبه شب هفته گذشته. ما هم تمام این مدت سمنان بودیم. تازه دیشب ساعت 12 رسیدیم خونه. خدا رحمتش کنه آدم خیلی خوبی بود.
شرح حال مراسم - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 22:42
سه شنبه شب در حالیکه مهیا میشدیم برای خواب، زنگ زدن و گفتن دایی همسر تموم کرده. خب انتظارش میرفت. دیگه کاملا از پا افتاده بود. حتی چشماش رو هم نمیتونست باز کنه. تا این حد ضعیف و ناتوان شده بود. خب برای مردی که همیشه پشتیبان دیگران بود و محکم می ایستا
گوشی آیفون - تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 16:46
خیلی بدم می یاد اکثر آدمهایی که گوشی آیفون دارن فکر میکنن دیگه خیلی شاخ شدن فکر میکنن همه گوشی های دیگه آشغالن و همه آدمای دیگه خیلی دهاتی ان که آیفون نمیخرن. از این طرز فکر متنفرم. به دلایل خیلی زیاد من نمیتونم با گوشی آیفون ارتباط برقرار کنم. چیزی که از نظر آیفون دارها برند و اختصاصی بودن محسوب می
همکار نچسب - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 0:01
آقا من از این همکاره بدم می یاد. بدم می یاد. بدم می یاد. اصلا تحمل حضورشو ندارم. خیلی لوس و چندشه. از عشوه ریختنش متنفرم. بخصوص وقتی با آقایون حرف میزنه لحن صحبتش لوس و پرعشوه ست. اییییییی چندشم میشه وقتی میخواد خودشو لوس کنه لباشو آویزون میکنه ادای بچه ها رو در می یاره. خدا نکنه یه ارباب رجوع بیا
یک روز در طبیعت - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 0:01
دیروز به همراه دوستان رفتیم جنگلهای کوهستانی اطراف. بسیار زیبا و بسیار خنک و مطبوع بود. غذا هم خیلی چسبید. از اول که راه افتادیم همه هچی خوب بود. از آش اول صبحش که تو یه امامزاده بهمون دادن تا تفریح و گشت و گذار تو جنگلهای پر فراز و نشیب. کنار رودخونه نشستن و گذر آب رو دیدن و با یه تیکه چوب نازک تو
تحول - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 0:01
رفتم از این مغازه میوه فرروشی کنار اداره میوه بخرم دیدم مغازهه ناپدید شده جاش یه کبابی زدن. تعجب کردم من خیلی پیش می یومد از این آقاهه میوه میخریدم. خیلی مهربون و خوش برخورد بود. آدم حس خوبی داشت تو مغازه اش. از این کبابیه پرسیدم این میوه فروشی که قبلا اینجا بود پس چی شد؟؟؟؟ گفت خیلی وقته جمع شده چط
سال 1396 - تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 13:43
سلام به همه دوستان و بزرگواران. سال نو همگی مبارک. بهم لطف کردن از انبار یه صندلی گردان دادن. آمار این صندلی دستمه. به خیلی ها پیشنهادشو داده بودن ولی هیچکس حااضر به پذیرش این صندلی نشده بود ولی ما به دیده منت پذیرفتیم کلامونم انداختیم هوا. خیلی هم تشکر کردیم. کلی هم بابت همین صندلی پیگیری کردیم و
ولنتاینی که گذشت - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 12:33
حدود یه ماه قبل از ولنتاین داشتم از یه جایی رد میشدم دیدم یه ست فنجان و قندون یه نفره پشت ویترینه. رنگ آبی. خوشگل بود منو یاد سریال منتالیست انداخت. یه سریالی هست تو تی وی پرشیا پخش میشه روزهای زوج ساعت 7 غروب به اسم منتالیست. خیلی قشنگه. منو همسر جدیدا سریالهای این شبکه رو نگاه میکنیم. خیلی خیلی فی
اتفاقات بعد از ......... - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 12:33
آقا ما بالاخره رسمی شدیم. بالاخره اون کاری که توش بارها و بارها گره افتاده بود و منو تامرز جنون برده برد راه افتاد و کار ما ردیف شد. اما......................... اما دقیقا از اون روز که من خبر ردیف شدن کارمو شنیدم یه روز خوش ندیدم. پشت سر هم بد آوردم و اذیت شدم. اولیش بیماری طولانی دو هفته ای بی سا
در آستانه سال نو - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 12:33
معمولا سال نو که میرسه من هزار تا تصمیم جدید میگیرم که مشتاقانه دلم میخواد انجامشون بدم. که البته هیچوقت به مرحله اجرا نمیرسه تصمیماتم. چرا؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انقدر بی اراده ام یعنی؟؟؟؟؟؟؟ رو مخ همسر کار کردم که بره برای خودش ماشین بخره. خسته شدم از بی ماشینی. بعد از آخرین تصادفش وقتی اخم و تخم

برچسب‌های مرتبط

زمستون سرده دمش گرم | زمستون سرد دمش گرم | زمستون سرده خدا دمش گرم | آنچه گذشت شد سرگذشت | آنچه گذشت | آنچه گذشت به انگلیسی | مهمانهای ناخوانده | مهمانهای ناخوانده تهران | مهمانهاي ناخوانده | دیسپورت چیست