حس میکنم افسرده شدم. هیچ روزنه امیدی تو زندگیم نمیبینم. چند شب قبل هر کاری کردم پسری نمیخوابید. خودم داشتم هلاک میشدم از خستگی. داغون بودم. خدا خدا میکردم بچه بخوابه منم برم بخوابم.
انقدر اذیتم کرد که آخرش نشستم بلند بلند گریه کردم. گفتم من این زندگی رو نمیخوام من بچه نمیخوام. من تا کی باید اینجوری زندگی کنم. دیگه نمی کشم. دیگه نمی تونم. دیگه بسمه.
همسر اومده بود بچه رو بغل کرده بود سعی میکرد بخوابونتش و بچه با تعجب منو نگاه میکرد.
نمیدونم بالاخره همسر فهمید که منم آدمم و کم می یارم یا نه ولی هر چی بود سعی در کمک کردن داشت که صد البته موفق نشد چون بچه منو میخواست.
خب بچه جان اگه منو میخوای چرا وقتی میخوام بخوابومنت انقدر اذیتم میکنی؟
جدا از همه این چیزا باید بگم پسری خیلی بانمک شده. نگاش میکنم دلم ضعف میره. همش دلم میخواد بگیرم بچلونمش. بخورمش. ولی خب همش از دستم در میره. یه جا نمیمونه سرتق.
جدیدا دندونش داره در می یاد هنوز خوب پیدا نیست ولی سریع رفتم براش تیشرت دندونی سفارش دادم یعنی عکس خودشو دادم با یه طرح دندون رو تی شرت سفید چاپ کردن خیلی بامزه شده. امروز دستم رسید. حالا باید نوبت عکاسی بگیرم ببرم پسری رو ازش با تم دندون عکس بندازم. البته خود دندون خیلی واضح نیست. بعضی وقتها فکر میکنم توهم زدم و هنوز اصلا دندونی در کار نیست ولی من پیشاپیش شروع کردم کاراشو.
باید آش سفارش بدم. کیک طرح دندون سفارش بدم برای هفته دیگه حوصله جشن گرفتن خونه خودم ندارم.
میخوام بصورت سورپرایز هفته دیگه جمعه غروب به همراه آش و کیک و تی شرت دندونی بریم خونه مادربزرگ همسر که معمولا غروبای جمعه همه اونجا جمع میشن همونجا اندکی شادی کنیم.
در همین حد. برای دندون همین اندازه بسه.
از الان به فکر تولد پسری هستم. دو ماه وقت دارم ولی از الان همش دارم فکر میکنم چیکار کنم.
عکس 10 ماهگیش رو هم باید آخر این هفته بگیرم و بزارم اینستا.
اگه بدونین موقع عکس گرفتن چه انرژی از من میگیره همیشه آخرش به غلط کردن می یفتم ولی باز ماه دیگه با ذوق و شوق دنبال تم برای عکسش هستم.
اصلا فکر نمیکردم این همه حوصله و ذوق و هنر از خودم نشون بدم. من خیلی تو این مسائل تنبل و بی حوصله هستم.
الان تو اداره نشستم تو اتاق تنهام. ناهار الویه خوردم برای دسر دراژه شکلاتی آیدین و یک بیسکویت با روکش شکلات تلخ.
نباید بخورم. مثلا تو رژیمم میخوام برای تولد یکسالگی پسرم خوش تیپ باشم ولی اصلا و ابدا اراده ندارم.
نمیدونمچرا همش گشنمه همش دلم میخواد یه چیز بخورم.
انقد خوابم می یاد دارم بیهوش میشم. دیشب پسره نذاشت من بخوابم. خیلی خسته م.
مادرشوهرم اینا قراره برن شیراز. اینا هم کونشون یه جا بند نمیشه.
جدیدا که هوا گرم شده لباسای تابستونی تن آدرین می پوشم دلم میخواد بخورمش انقدر بانمک میشه.
ولی در عین حال خیلی خسته م میکنه. یه همکار دارم تازه بچه ش بدنیا اومده همش میگم وای هنوز در پیش داره.
اصلا حوصله نوزاد داری ندارم ولی نگهداری نوزاد خیلی راحت تر از نگهداری یه بچه 10 ماهه ست.
نمیدونم شام چی درست کنم. احتمالا زنگ میزنم سفارش میدم. حس آشپزی ندارم. فقط خدا کنه پسره امروز تو ماشین بخوابه که من رفتم خونه بتونم بخوابم.
همین الان یه کار فوری برام آوردن برم انجامش بدم.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا توکلی