من تازه فهمیدم با چه خانواده ای وصلت کردم. واقعا راسته که میگن آدم تو سفر همدیگه رو میشناسه.
اگه بخوام تو یه جمله خلاصه کنم فقط میتونم بگم دیگه غلط کنم باهاشون برم سفر.
البته با من بد نبودن ولی کارهایی میکردن که من حرص میخوردم.
اولا من تازه فهمیدم پدرشوهر هم زیاد نوشیدنی میخوره و وقتی م.س.ت میشه حرکاتی داره که من واقعا چندشم میشه.
زیادی مهربون میشه. میرقصه. شاده. و کارهای میکنه که اصلا و ابدا در حد سن و سالش نیست.
نزدیک 60 سالشه. اصلا و ابدا مناسب سنش رفتار نمیکنه. اصلا قابل احترام نیست.
از یه همچین پدری پسر بهتری نمیتونست تربیت بشه.
حرکاتش و کارهاش رو اعصاب من بود. اصلا تحملشو نداشتم. جالبه که متوجه میشدم که مادر و خواهر همسر هم از رفتارهای نامتعادل اون خوششون نمی یومد. ولی خیلی سعی میکردن همه چیز رو عادی جلوه بدن.
بعدشم که بطرز افراطی همشون اهل تفریحن. وقتی میگم افراطی یعنی حاضر بودن تو این یه هفته هیچ شبی رونخوابن ولی تفریح کنن. کاملا منو یاد همسر مینداختن.
چیزی به اسم تعادل براشون وجود نداره. آخرشم همه مریض شدن غیر از من.
جالبه خواهره یه بار به متلک بهم گفت تو اصلا چراا سفر اومدی؟ چرا پول حروم کردی؟
درصورتیکه من از هیچ تفریحی نزدم. فقط زمانی که خیلی خسته میشدم و انرژیم تحلیل میرفت میرفتم تو اتاق هتل و استراحت میکردم.
جالبه که اونها فکر میکنن هرکس مثل خودشون نباشه حتما ایراد داره و خودشون هستن که بهترین کار رو به بهترین روش انجام میدن. توهم دارن.
همه هم اهل سر و صدا کردن هستن. و اصلا شعور و شخصیت اجتماعی ندارن. برخلاف ادعاشون که فکر میکنن خیلی اجتماعی هستن برعکس خیلی ضد اجتماع هم هستن.
بیش از اندازه خودخواه و خودبین هستن.
فکر میکنن همه کائنات حول محور اونها باید بچرخه.
نمیفهمم اینهمه خودبزرگ بینی از کجا می یاد.
به طرز شگفت انگیزی از لحاظ فرهنگی پایین هستن علتش؟؟
یه روز مونده بود به روز آخر.
ساعت خوردن ناهار روی تابلو بزرگ دم در رستوران نوشته بود.
من از همون روز اول چک کرده بودم که یه وقت خارج از اون تایم نرم که غذا بهم نرسه.
لیدر ما روز اول گفته بود ناهار از ساعت 12 تا 2 و نیم هست.
ولی من برای اطمینان تمام تابلوهای ناهار رو چک کرده بودم و فهمیده بودم تا 2 میتونیم ناهار بخوریم.
پدر شوهر و دایی شوهر هر روز نوشیدنی میخوردن دیر صبحونه میخوردن دیر ناهار می یومدن و ...
یه روز مونده به روز آخر بعد از ساعت 2 اومدن ناهار. که خدمه گفتن شرمنده ساعت ناهار تموم شده.
من و بقیه تو لابی هتل نشسته بودیم. یکدفعه یه صدای بلندی شنیدم که قلبم اومد تو دهنم یکی هوار میکشید.
نگاه کردم دیدم دایی به سمت لیدر اومده با بلندترین صدای ممکن جلوی اون همه آدم میگه مگه تو نگفتی ناهار تا ساعت 2 و نیمه.
لیدر یه دختر بود. دختره شوک شده بود. یهو بلند شد و گفت آقا چرا داد میزنی؟ من احترام سنتو نگه میدارم حرف نمیزنم.
دایی همچنان هوار میکشید تا اینکه دختره هم عصبانی شد و صدالبته حق داشت. اینجا دهن به دهن شدن و ...
ما همه نشسته بودیم. دختره میگفت انقد پول دادن فکر کردن کل آنتالیا رو خریدن و حق دارن سر تا پای آدمو برینن.
حالا خواهر همسر میگفت دختره داره به ما توهین میکنه. گفتم تو چیزی نگو دختره عکس العمل طبیعی داره. الان عصبانیه و ما عصبانیش کردیم.
حالا خواهر همسر ول کن نبود میگفت به ما توهین کرده. (نه که خودشون هیچوقت به هیچ کس توهین نمیکنن . برادر بیشعورشو پدر بددهنشو ندیده تا حالا)
پدر همسر بینهایت زود عصبانی میشه و زمین زمانو به هم میریزه. من نگران بودم اون آدم حرکات بدی نشون نده.
خواهر همسر به جای اینکه جو رو آروم کنه رفته پیش پدرش داره تحریکش میکنه که چی؟ آره دختره به ما توهین کرده.
پدره هم رفته با دختره دعوا. چقدر آدم میتونه بی فرهنگ باشه. خجالت هم نمیکشه. رفته هر چی دهنش بود به دختره گفته. هم گناهکار بودن هم طلبکار.
من از رفتارهاشون خجالت زده بودم. تا حالا تو عمرم همچین چیزهایی ندیده بودم. تازه فهمیدم کارهای وحشیگرانه همسر اصلا عجیب نیست و تو خانواده شون موروثیه.
دختره ناراحت شد گفت الان زنگ میزنم بیان check out کنن شمارو.
سرلیدر هم اومده بود و داشت یه جوری ماجرا رو درست میکرد.
حالم از این رفتارهاشون به هم خورد. بماند که اون روز چقدر اعصابم خورد شد و از داشتن چنین خانواده همسری کسرم شد.
فرداش که کار check out رو انجام دادیم دیدم اینا هنوز دلشون خنک نشده یکی یکی دارن بلند بلند به دختره متلک میگن و حرصشونو خالی میکنن. از همه بدتر پدره بود با اون سن و سالش خجالت نمیکشید.
دلم میخواست دختره برگرده بشوره بذارتش تو آفتاب.
بنظرم دختره خیلی باشخصیت بود که حرفی نزد.
تو این گیر و دار مادر و خواهر همسر هم همینجور با دختره دعوای دیروزو داشتن.
بقدری از رفتارهاشون بدم اومد و چندشم شد و عصبانی شدم که نزدیک بود من بجای دختره باهاشون دعوا کنم.
بسه دیگه حال مارو به هم زدین. خجالتم خوب چیزیه. تو یه مکان عمومی معرکه گرفتین افتخارم میکنین.
یه ذره فرهنگ یه ذره شخصیت تو وجودتون ندارین.
منو بگو که همیشه با خودم فکر میکردم همسر چرا اصلا از آبروریزی نمیترسه. حالا جواب سوالمو گرفتم. اینا از اون بی آبروهایی هستن که همه جا معرکه میگیرن.
من به خواهره میگفتم بسه ولش کن انقدر ادامه نده. با تشر به من گفت من اصلا دل ندارم یکی به داییم توهین کنه. (توهین؟؟؟؟؟ ) بلند شدم بهش گفتم پس من خیلی دل دارم. شوهرم پدر و مادرمو میشوره میذاره تو آفتاب.
گفت خب من نمیتونم تحمل کنم. گفتم چیکار کنم؟ مجبور باشی تحمل میکنی.
دیگه کم مونده بود خودمم باهاشون درگیر بشم. بقدری به اعصاب و روانم فشار اومد که وقتی تو اتوبوس نشستیم خودبخود اشکم می یومد.
این وحشی ها دیگه کی بودن؟
فقط به ظاهرشون خیلی میرسن. بنظر خانواده سطح بالایی می یان ولی خیلی low level هستن.
اینا قسمتهای بد سفر بودن.
یه چیزای دیگه هم بود. اینکه توقع داشتن همسر همش در خدمت اونها باشه هم منو آزار میداد. اونم البته بخاطر این بود که زبان بلد نبودن. ولی همسر همش مجبور بود از من بزنه و به اونها برسه.
همسر زیادی دست به جیب بود که حرص منو در می آورد. اونها هم زیادی سوء استفاده کن.
البته آخرش همه حساب کتابهارو کردن ولی باز هم همسر از خودش خیلی مایه گذاشت که مورد پسند من نبود
تفریحاتمون تور کشتی ، رفتینگ و تور خرید بود. رفتینگ عالی بود. کشتی بد نبود. خرید هم همش در خدمت دوستان بودیم. نفهمیدیم چیکار کردیم. من که چیز زیادی نتونستم بخرم.
تو هتل استخر و سواحل اختصاصی هم بود که از همه استفاده کردیم. سالن ورزشی رو اصلا نرفتم. اسپا و حمام ترکی رو هم من استفاده نکردم.
از غذاش زیاد خوشم نیومد. ولی باز هم بد نبود قابل خوردن بود.
از دختردایی همسر خیلی خوشم اومد. خیلی باشخصیت بود. از زندایی همسر هم خوشم اومد اونم خوب بود.
کلی برامون هدیه آورده بودن که برام خوشایند بود.
زیپ لاین هم سوار شدیم. ترسناک و هیجان انگیز بود. روزی که رفتینگ رفتیم بهترین روز سفر بود.
تو این سفر از بس همه ول بودن تو استخر و دریا همه برنزه شدن زیادی هم برنز شدن من فقط روز رفتینگ پاهام برنز شد که البته دوست ندارم. دلم میخوام سفیدیم برگرده.
همسر کلا ذغال شد.یکدست هم ذغال شد.
همه هم بدلیل زیاده روی بیش از حد در استفاده از امکانات هتل مریض شدن. من ولی زیاده روی نکردم. از نوشیدنیهای الکلی که اصلا استفاده نکردم (اصلا اهلش نیستم). از نوشیدنیهای غیر الکلی هم در حد خیلی نرمال.
تو هیچی زیاده روی نکردم. چپ و راست هم به همسر میگفتم عقده ای. از بس تو همه چی افراط داشت. همشون اینجوری بودن.
تنها کسی که از بقیه نرمالتر بود مادره بود.
ساعتهای پروازمون خیلی بد بود. موقع رفت 12 شب پرواز داشتیم و موقع برگشت 3 صبح. بخاطر همین قبل از check in و check out کلی تو لابی معطل شدیم. و هر دوبار چه رفت چه برگشت ما شب تا صبحش بیدار بودیم. و این خودش خستگی مفرط می یاره.
ما جمعه ساعت 8 شب خونه بودیم. و فرداش هم صبح اومدم سر کار. اصلا استراحت نکردم. هنوز خیلی خسته ام.
ولی خوشحالم که تو خونه خودم هستم.
شناختم نسبت به خانوادن همسر تکمیل شد. بنظرم آدم قبل از اینکه بله رو به یه نفر بگه و باهاش ازدواج کنه باید یکی دوبار با کل اون خانواده بره سفر البته به همراه خانواده خودش تا بفهمه با کی طرفه.